احمدی نژاد دهانت (پوزه ات) را ببند !

اوت 28, 2009

آقای احمدی نژاد این روز ها دیگر آنقدر مهم نیست که خطاب به او چیزی بنویسیم … اهمیتی ندارد که صحبت هایش را نقد کنیم و چرندیاتش را به بحث بگذاریم … دیگر می دانیم که او عروسک خیمه شب بازی سرورش و رهبرش خامنه ای است که تا قبل از انتخابات طرفدارانی داشته و امروز منفور است ؛ منفور تر از آنچه که تصورش را می کنیم . دیگر عام و خاص متوجه شده اند که احمدی نژاد یک اسباب بازی تندرو و افراطیست که هیچ کس جز خامنه ای حاضر نیست او را برای بازی انتخاب کند چون عدم وجود قدرت تعقل احمدی نژاد را به موجودی تبدیل کرده که گرچه با خشونت صحبت می کند و در نگاه اول جسارت از خود نشان می دهد اما در نگاه های بعدی ، پس از کمی تامل جسارت جای خود را به حماقت می دهد .

تا به امروز بسیاری از افراد اهل تفکر را محبوس کرده اند … به زندانیان در زندان های مخوفتان تجاوز کرده اند ؛ آن ها شکنجه داده اند ؛ مورد غیر انسانی ترین برخورد ها قرار داده اند و بسیاری از آنان را کشته اند … قطعه ای از بهشت زهرا را به اجسادشان اختصاص دادند ؛ گمنام و بی نشان دفنشان کردند و این حتی مشابه خاوران نیست چرا که در خاوران همه فهمیدند که چه کسانی دفن شده اند اما این جوانان با نام افراد معتاد و مفقود و … دفن شدند !

فضای کشور را از رعب و وحشت اشباع کردند ولی هرگز توجه نشدند که انسان تطبیق پذیر است و حتی به ترس و وحشت هم عادت می کند ؛ مردم را از حقوق طبیعیشان محروم کردند و نفهمیدند که انسان برای از دست دادن حقوق از دست رفته اش فریاد می کشد ، می جنگد و جان می دهد ؛ صدا ها را قطع کردند تا نه خودشان بشنوند که لرزه به تنشان بیفتد و نه دیگری بشنود که خدای ناکرده متوجه شود که چه کرده اند ولی ندانستند که زمزمه ها ، پچ پچ ها و سکوت ها معنا پیدا می کنند و از هر فریادی بلند تر صدا را به گوش خودشان و دیگران می رسانند ؛ حال با این اوصاف تریبون در اختیار آقای احمدی نژاد قرار داده اند تا باز هم با همان لحن زشت و فاشیستی خود دهان بی ارزشش را باز کند و مثل همیشه گندابی جدید ایجاد کند . باز هم می خواهد سند رو کند … سندی از جنس و نوع نمودار هایش ! چقدر ساده لوح است این احمدی نژاد که نمی فهمد دروغ را باید در ارتباط با مساله ای گفت که مردم به صحتش یقین ندارند … روزی از تورمی صحبت کرد که مردم به سادگی در خیابان ها احساسش می کنند و امروز چیز هایی را کتمان کرد که دیگر فهمیدنش مختص مردم ایران هم نیست بلکه دنیا می داند که اینها در زندان ها چه کرده اند … جهان بین الملل امروز می داند که چه کشتاری در ایران صورت گرفته و امروز عالم به اصل خامنه ای و احمدی نژاد پی برده است .

پس جناب احمدی نژاد … دهانت را ببند ؛ گرچه دهان خیلی مناسب آنچه بر صورت شماست نیست ، باید گفت پوزه ! پوزه ات را ببند و بیش از این دروغ تحویل ملتی نده که از تو بیزار است که باور کن این حرفها چیزی نیست جز زدن مهر تایید بر حکم مرگت ! سکوت کن احمدی نژاد و شاهد گذر زمانی باش که موافق برای تو نمی گذرد … مشاهده کن که چه کسانی اعدام خواهند شد و چه کسانی محکوم به مرگ هستند … احمدی نژاد به زودی خواهی دید که ایران به دست صاحبین اصلیش (مردم) باز می گردد .

Advertisements

ای کاش یک شهید سبز باشم !

اوت 4, 2009

مدت هاست که از انتخابات ننگین ایران فاصله می گیریم و اعتراضات همچنان ادامه دارد و آنچه بیش از همه چیز آزارم می دهد شنیدن اخبار کشته شده ها ، دیدن عکس های زندانیان و شکنجه شدگان و افرادیست که قربانیان این جنبش هستند و روز به روز بر تعدادشان افزوده می شود .

همیشه تصور می کردم آنقدر قدرتمند هستم که می توانم در انقلابی اینچنین خوددار باشم و منطقی مبارزه کنم و به اطرافم نگاه کنم و وقتی خون دادن و کتک خوردن یک هموطن را می بینم خودم رو محکم نگه دارم و بگم این هزینه ی یک انقلابه … این هزینه ی تغییره و باید پرداخت بشه حتی اگر من هم از کسانی باشم که بخواهم این هزینه را پرداخت کنم اما اقرار می کنم که من اشتباه کردم … من طاقتم تمام شده از دیدن خون برادران و خواهرانم ؛ من اقرار می کنم که صدای فریاد مردان و جیغ های زنانی که زیر دستان کثیف مزدوران نظام گرفتار شده بودند هرگز از گوش من بیرون نمی رود .

مکتوب اعتراف می کنم که هرگز ادعا نمی کنم که آنقدر قوی هستم که اشک نمی ریزم … چون زمانی که فیلم کشته شدن ندا آقا سلطان را دیدم ساعت ها خیره به مانیتور فقط اشک ریختم ؛ آنقدر اشک ریختم که چشمانم سویی نداشت تا دکمه های کیبوردم را ببینم . من می نویسم که من هرگز دوست ندارم زنده باشم و منطقی فکر کنم که هزینه های این تغییر باید با خون جوانان این کشور که هموطنانم هستند پرداخت شود ؛ من از دیدن خون این شهدا غمگین و اندوهگین نمی شم ؛ من دیوانه میشم … از خود بی خود میشم و آرزوی مرگ می کنم تا شاید با کشته شدن من یکی از جوانان زنده بماند . ای کاش من یکی از شهدای سبز باشم تا بیش از این شاهد مرگ و شکنجه ی عزیزانم نباشم .

چه زمانی باید بمیرم که مرگم به این با ارزشی باشد ؟ کدام زمان خون من آنقدری ارزشمند می شود که برای ایران و کشورم و مردمم آن را خرج کرده باشم ؟ چه زمانی مفید تر از این خواهم بود که با کشته شدنم به یکی از هموطنانم زندگی ببخشم ؟

امروز آینده را نمی خواهم به گذشته هم فکر نمی کنم … تمام آرزوهایم هم در آرزوی کشته شدن در جنبش سبز ایران خلاصه شده است .