نوروز آنقدر ها هم زیبا نیست

اهل ناله نیستم … کلی با خودم کلنجار رفتم تا تصمیم گرفتم این مطلبو بنویسم … ایرادی نداره که کسی منو نمیشناسه تو بالاترین ؛ پس می نویسم شرح حال عید امسالم رو تا شاید خودم یکم اوضام ردیف تر شه

بعد از چند شب بیداری برای کار از شدت خستگی به حالت بیهوشی دراومده بودم ؛ اما خب چه میشه کرد سال تموم شده و من بعد از اینهمه خر کاری هنوز وقت نکردم برم 1 دست لباس واسه خودم بخرم مثل اینکه هر سال بدتر از پارسال میشه اوضاع ؛ لااقل سالهای قبل اگر مشغولیت ذهنی داشتیم مشغولیت جسمی تا روز قبل از عید نداشتیم که اینبار به لطف دوستان و همکاران شب عید تا ساعت 10 شب سر کار بودیم

ساعت 8:45 تازه از خواب بیدار شدم با وجود خستگی خیلی زیاد باید بیدار می شدم چون امروز همه خانواده دور هم جمع شده بودن و نمی خواستم روزشون خراب شه ، آبی زدیم به سر و صورت تنراشیده و شایدم پر از دوده ی شهر تهران که هنوز وقت شستنشون رو هم پیدا نکرده بودم . حتی نمی دونستم دقیقا زمان سال تحویل رو … طبق عادات هرساله تلویزیون روشن و همه نو نوار نشسته بودن منتظر رسیدن زمان سال تحویل … اما اینبار با سال های قبل کمی متفاوت پدر بیمار تر از همیشه ، تازگی ها گوشش سنگین شده تو خونه همه داد می زنن و من همین امروز ازش مطلع شدم بعد از اینکه صدام کرد و گفت آرش کر شدم … مادر همچنان تو هلال احمر دنبال دارو های گران قیمت پدر می گرده گرچه خودش دیابت داره و اوضاع خودش هم زیاد مناسب نیست … اما خب هر دو سرشون رو با نوه ی 3 ماهشون گرم کرده بودنو خیلی خسته به نظر نمیومدن بر عکس کوچکترین بچه ی خانواده که من باشم .

خواهر از همه انرژیک تر و سر حال تربود … همه سعیشو می کنه که ما هم همینطور باشیم ؛ گاهی به من که کج خلقی می کنم هم بد نگاه می کرد که یعنی خودتو لوس نکن خوش اخلاق باش .

سال تحویل شد و همه از جامون بلند شدیم تا همو ببوسیم که ناگهان ترسی تو صورت همه ی اعضای خانواده دیدم که معنیش این بود که سال بعد ممکنه پدر مبتلا به سرطان ، مادر مبتلا به دیابت یا هرکدوم از ما نباشیم … هرگز اشک برادرم رو ندیده بودم ؛ اشک پدر صورتمو خیس کرد ؛ مادر هم در حال اشک ریختن بود و من فقط با اخم داشتم نگاه می کردم و خواهر همچنان انرژیک به بوسیدن و صحبت کردن ادامه میداد .

چقدر زود همه سال ها تحویل شدند و چه زود احساس آرامش و امنیت خانواده از بین رفت و جاشونو ترس و اشک و غم گرفتند. این هدیه ی تقدیر است یا کشور که همه ی ما زود پیر شدیم ؟

من که جوان ترین فرزند این خانواده هستم تمام وجودم را خستگی ونگرانی پر کرده پس انتظاری از پدر و مادر ندارم که کمتر از من این فشار ها رو متحمل بشن !

هیچ وقت فکر نمی کردم که خانواده ی همیشه شاد و خندان ما به این وضع در بیاد و ما در بزرگترین عید کشورمون اشکریز نگران از تحویل شدن سال آینده باشیم که مبادا این جمع کسی رو از دست بده

اینقدر تو کارهای شخصی و کارهای روزانه ام فرو رفته بودم که کامل فراموش کرده بودم چقدر از اومدن سال جدید ترس دارم و نگرانم … امروز که دوستان در بالاترین رسیدن عید رو تبریک می گفتن به این فکر فرو رفته بودم که آیا واقعا گذر عمر و رسیدن سال جدید اینقدر زیبا و خوشحال کننده است که باید به هم تبریک بگیم ؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: