بس کنید این تبعیضات نژادی مسخره رو !

گرما وحشتناک بود و اصلا حال و حوصله ی ترافیک و سرو صدای شهری و بین شهری رو نداشتم تصمیم گرفتم با مترو برم لااقل کولر داشت آدم آرامشم داشت آفتاب تو مغز سر آدم نمی خورد . البته هیچ وقت با مترو نقل مکان نمی کنم به خاطر هجوم جمعیت و چیزهایی که در گذشته اونجا مشاهده کردم هیچوقت سوار نمی شدم اما خب ایندفعه تصمیم گرفتم با مترو برم .

بازم با همون شلوغی ها و هرج و مرج همیشگی سوار مترو شدم و نشستم ! صندلی خالی زیاد بود اما پراکنده …
تو ایستگاه اکباتان 1 خانواده ی افغانی از انتهای سالن واگن داشتند می آمدند پدر ، مادر ، دو پسر بچه ی دو قلوی 9 ساله و یک نوزاد که بغل مادر و من جنسیتش را هم متوجه نشدم ! جالب بود که برادر های دوقلو هر دو پیراهن های زرد یک شکل ، شلوار های جین یک رنگ و یک شکل و همینطور دمپایی های یک رنگ و یک شکل اما در سایز های متفاوت داشتند .
خلاصه تمام خانواده روی ردیف جلوی من نشستند به جز یکی از برادران دو قلو که آمد و روی صندلی کناری من نشست . کاملا متوجه نگاه های مردم بود و هرچند ثانیه یکبار بلند می شد تا بره کنار خانواده اش بایسته تا از شر این نگاه ها خلاص شه ولی پدر دائم بهش می گفت : برو بشین خجالت نکش ، بشین !

این دفعه که پسر اومد و نشست تصمیم گرفتم باهاش کمی صحبت کنم اسمش محمد بود صورت با مزه ای داشت با چشم های کشیده ، ازش پرسیدم که مدرسه میری یا نه ، گفت آره کلاس سوم دبستان بود . درس هاشم خیلی خوب بود می گفت همیشه 20 میگیره … ازش سوال کردم که تو مدرسه اذیتت می کنن ! گفت بعضی وقت ها بچه ها زیاد اذیت نمی کنند بیشتر مدیرمون و ناظممون اذیتم می کنند خیلی دعوام می کنن . چیزی که برای من واضح بود هوش سرشار محمد بود . فوق العاده جالب صحبت می کرد اصلا لوسی بچه های دیگه رو نداشت … خدا خدا می کردم که کاش دوربینی داشتم که می تونستم باهاش تصویری مصاحبه کنم .

بچه ی نوزاد خانواده که خیلی شیطون هم بود مدام جیغ میزد و شلوغ می کرد اما من بار ها بچه های شلوغ رو توی محیط های اجتماعی دیده بودم کسی از بچه نوزاد انتظار بحث منطقی یا آروم نشستن و جدول حل کردن نداره … اما با هر بار درآمدن صدای بچه افراد دور و بر بر می گشتند و صدای ملچ ملوچ و نگاه های تند و تیز پدر رو مورد خطاب قرار می دادند و پدر مدام که همسرش متذکر می شد که تورو خدا آرومش کن و مادر پاسخ میداد چیکارش کنم ساکت نمیشه !
یعنی واقعا مزان سنجش ما برای آدمیت و شرف انسان ها سایز چشم آنهاست ؟ لهجه و گویش آنهاست ؟ چرا باید با یک حانواده اینطور برخورد بشه ، فقط چون افغان بودند و ما ایرانی ؟ چون ما خود را برتر از همه می دانیم باید همه رو تحقیر کنیم ؟ این سوالات و امثال اینها همه در ذهنم سنگینی می کنند !
این دفعه از دست آفتاب و گرمایش و دود و دم تهران فرار کردم و برخورد هموطنانم آزارم داد ! این تبعیضات نژادی هرگز اجازه نخواهد داد که ما هم به دسته کشور هایی بپیوندیم که مرز هاشان را برداشته اند و صلح و دوستی را پیشه کرده اند !

مترو ایستاد و ایستگاه گلشهر کرج بود … در همهمه ی مترو محمد و خانواده اش را گم کردم ، خوشحال بودم که از شر این نگاه ها خلاص شده اند … برای محمد و امثال محمد آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم که این برخورد های سنگین و آزار دهنده مزاحمتی برای رویا های کودکانه اش ایجاد نکند !

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: