
این مدت آنقدر غرق در مسائل روز کشور بودم و آنقدر به سیاست فکر کردم که هرگز وقت نکردم تا روزنوشتی داشته باشم از «خودم» … شاید امروز بعد از مدت ها آنقدر درد دارم که فکر می کنم لیاقت این را دارم که تنها یکبار از خودم بنویسم و بازگو کنم آنچه هرگز جز در نوشته ها قادر به گفتنش نیستم . شاید امروز در اوجم … شاید امروز نقطه ی عطفیست در روز های من که اینقدر احساس خستگی می کنم .
کشوری دارم که که امروز جوی هایش خون جوانانش را به رود ها می برد و رود ها به دریا ها می برند تا خون جوانان بی باک و روشنفکر ایران به بینهایت ها بپیوندد … اما درد نبودنشان … درد ، درد هایی که کشیده اند ، درد خانواده هایشان از وجودم خارج نمی شود و این بغض در گلویم نمی ترکد تا شاید از شدت این درد روزافزون بکاهد .
درد های اجتماعی امروز چنان با درد تنهایی من تلفیق شده که دیگر قادر به تفکیک درد ها نیستم و این تلفیق درد هایم را چند برابر کرده و من را آنقدر خسته که گاهی فکر می کنم من سماجتی مثال زدنی برای زندگی دارم و این سماجت است که مرا اینطور خسته کرده … تنهایی هرگز آزارم نداده ؛ همیشه تنهایی را دوست داشتم و این باعث شد که هرگز دردهایم را فریاد نزدم … شاید هیچ وقت توان فریاد زدنش را نداشتم و هرگز اراده ای در پشت این درون ریزی درد ها وجود نداشته ؛ ولی این ناتوانی موجبات اشباع وجودم از درد ها را چنان فراهم آورده که امروز درد ها دارند از دهانم سرریز می کنند و من سست شاهد این مرگ تدریجی ام . اکنون که در حال نوشتن هستم هم حتی نمی توانم از درد ها بنویسم … دلیلی برای نوشتنش نمی دانم … امروز شاید تنها به این دلیل دست به نوشتن زدم که صدایی بگوید : » من هم مثل تو هستم» ؛ تا بدانم که حداقل در دردها تنها نیستم و بدانم من تنها کسی نیستم که در حال تسلیم شدن هستم .
نوشته شده توسط meysam.b3 